منتشرشده در نشریه شماره ۴۲ آفتاب خاورمیانه - تیر ۱۴۰۵
محسن کریمی
مدیر ارتباطات • بانک خاورمیانه
یافتههای علمی دانشمندان نشان میدهد که یک دنبالهدار فضایی تا شش ماه آینده به زمین برخورد میکند و موجب یک فاجعه عظیم زیستمحیطی خواهد شد؛ این خط اصلی داستان فیلم "Don’t Look Up" ساخته آدام مککی است. اثری که در ظاهر درباره یک دنبالهدارِ در حال برخورد با زمین است، اما در عمق خود، روایتی تمثیلی از انکار مسائل اقلیمی، فساد سیاسی، سطحینگری رسانهای و فروپاشی عقل جمعی در واکنش به یک فاجعه زیستمحیطی در جهان معاصر ارائه میدهد.
در دو دهه اخیر، ادبیات و سینما بیش از هر زمان دیگری به سراغ بحرانهایی رفتهاند که نهفقط طبیعت، بلکه بنیانهای اخلاقی و فرهنگی را تهدید میکنند. در این میان، ژانرهایی مانند اکوفیکشن و اکوسینما کوشیدهاند بحران محیط زیست را از سطح یک موضوع تخصصی یا علمی فراتر ببرند و آن را به مسالهای انسانی، اجتماعی و تمدنی بدل کنند.
فجایع زیستمحیطی نه ناگهانی، بلکه بهتدریج و در بستر عادت، سرگرمی و انکار اتفاق میافتند. پایان زمین در یک لحظه رخ نخواهد داد، بلکه آرام، خزنده و در میان خندهها، تعارفها، رقابتهای بیثمر و بیتفاوتیهای روزمره فرا خواهد رسید. بحران اقلیمی، بیش از آنکه یک تهدید بیرونی باشد، آزمونی برای ظرفیت درونی جوامع مدرن در مواجهه با حقیقت است و مشکل اصلی، نه فقدان اطلاعات، بلکه ناتوانی ساختاری در تبدیل دانستهها به اراده جمعی است.
این ناتوانی را میتوان در مفهوم انکار جمعی توضیح داد. انکار جمعی یعنی جامعهای که نشانهها را میبیند، شواهد را میشنود و حتی درباره خطر آگاه است، اما ترجیح میدهد آن را جدی نگیرد؛ زیرا پذیرش واقعیت، هزینه دارد. تغییر سبک زندگی، بازنگری در الگوهای مصرف، اصلاح سیاستهای انرژی، نادیده گرفتن سودهای کوتاهمدت و پذیرش مسئولیتهای دشوار، همگی در برابر خواستههای انسان و ساختارهای قدرت به تعویق میافتند. درنتیجه، بحران محیط زیست به قلمرو دیگران رانده میشود: دیگران باید حلش کنند، دیگران باید تصمیم بگیرند و دیگران باید قربانی شوند. این همان جایی است که جامعه مدرن، با همه پیشرفتهای فناورانهاش، از نظر اخلاقی عقب میماند.
اگر تربیت نسل آینده بر پایه پذیرش واقعیتهای تلخ، تفکر انتقادی و مسئولیتپذیری بنا نشده باشد، آنان نیز ناخواسته در همین چرخه معیوب گرفتار خواهند شد. از این منظر، نقش مربیان، والدین و سیاستگذاران حیاتی است. آموزشی که تنها بر حفظ کردن اطلاعات تکیه کند، اما قدرت پرسشگری، تحلیل و تشخیص پیوند میان امور را پرورش ندهد، نمیتواند شهروندانی آگاه برای جهانی پیچیده تربیت کند. بحرانهای اکولوژیکی، از تغییرات اقلیمی تا آلودگی و تخریب منابع، حاصل تعامل پیچیده نیروهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فناورانهاند. بنابراین، تربیت نسل آینده نیازمند آن است که آنان بیاموزند کل را ببینند، نهفقط اجزای پراکنده را.
این همان معنای تفکر سیستمی و سواد زیستمحیطی است. کودک و نوجوان باید درک کند که تصمیمی بهظاهر کوچک، مانند استفاده از یک بطری پلاستیکی یکبار مصرف، در واقع در شبکهای گسترده از استخراج نفت، تولید صنعتی، حملونقل، مصرف انرژی، آلودگی و مدیریت زباله اثر میگذارد. چنین نگاهی، مسئولیت را از سطح شعارهای کلی
به سطح زندگی روزمره میآورد. محیط زیست، دیگر یک مفهوم دور و انتزاعی نیست، بلکه بخشی از رفتار ما در خانه، مدرسه، محل کار، سفر و خرید است. سواد زیستمحیطی یعنی توانایی تحلیل این پیوندها و ارزیابی پیامدهای انتخابهای شخصی و جمعی.
اما آموزش محیط زیست صرفا آموزش دانش نیست؛ آموزش احساس و اخلاق نیز هست. در اینجا دو مفهوم کلیدی به میان میآیند: همدلی زیستمحیطی و عدالت زیستمحیطی. همدلی زیستمحیطی یعنی توانایی درک رنج طبیعت و موجودات زنده، نه بهعنوان منظرهای برای تماشا، بلکه بهمثابه جهانی زنده که با سرنوشت ما پیوند خورده است. عدالت زیستمحیطی نیز یادآور میشود که حفاظت از طبیعت جدا از عدالت انسانی نیست. نمیتوان از پایداری سخن گفت، اما بار آلودگی، تخریب و کمبود منابع را بر دوش اقشار ضعیف، جوامع محلی یا کشورهای کمتر توسعهیافته انداخت. تفکر بینالمللی، اقدام محلی فقط یک شعار زیبا نیست؛ خلاصه یک اخلاق مسئولانه است.
در این میان، شاید مهمترین مفهوم، حس تعلق اکولوژیک باشد. انسان امروز باید دوباره خود را جزئی از طبیعت بداند، نه مالک مطلق آن. تا زمانی که رابطه ما با جهان طبیعی بر پایه سلطه، مصرف و استخراج تعریف شود، پایداری تنها یک واژه تزئینی خواهد بود. حس تعلق اکولوژیک یعنی فهم اینکه آب، خاک، هوا، گیاه، حیوان و انسان در یک شبکه مشترک حیات قرار دارند. هیچ پدیدهای در این شبکه جداگانه و بیاثر نیست. تخریب یک جنگل، کاهش تنوع زیستی، افزایش دمای زمین یا فرسایش منابع آبی، همگی بهظاهر پدیدههایی مجزا هستند، اما درحقیقت به یک بحران واحد تعلق دارند: بحران گسست انسان از طبیعت.
باید پذیرفت که پایداری تنها بهمعنای حفظ منابع نیست، بلکه به توانایی سازگاری با شرایط متغیر محیطی نیز وابسته است. جهانی که در آن زندگی میکنیم ثابت نیست؛ اقلیم تغییر میکند، الگوهای زیستمحیطی دگرگون میشوند و فناوری نیز بهسرعت تحول مییابد. در چنین شرایطی، آموزش باید نسل جدید را بهگونهای تربیت کند که با انعطاف، آمادگی، آگاهی و مسئولیت زندگی کنند. جامعهای که فقط به مصرف و رشد کوتاهمدت فکر میکند، در برابر بحرانهای آینده بسیار آسیبپذیر خواهد بود.
خطر بزرگتر از بحران، فرهنگی است که بحران را جدی نمیگیرد. فرهنگی که در آن، فرد فقط مسئول موفقیت شخصی خویش است و نه مسئول پیامدهای اجتماعی و زیستمحیطی اعمالش. این فردگرایی اخلاقی، بحران را به موضوعی بیرونی تبدیل میکند؛ چیزی که به من مربوط نیست. اما حقیقت این است که بحران اقلیمی دقیقا از همین منهای پراکنده ساخته شده است: از عادتهای کوچک، سکوتهای مصلحتی، خریدهای بیفکر، بیتوجهیهای روزمره و بیعملیهای جمعی.
اگر بخواهیم زمین آیندهای قابلزیست داشته باشد، باید از امروز نوع دیگری از تربیت را جدی بگیریم: تربیتی که حقیقت را میپذیرد، تفکر سیستمی را میآموزد، همدلی را تقویت میکند، عدالت را محور قرار میدهد و مسئولیت را از سطح فردی به سطح جمعی و جهانی ارتقا میدهد. زمین شاید با یک انفجار تمام نشود؛ اما اگر همچنان نگاهمان را از آن بدزدیم، بیتردید در سکوت، در عادت و در غفلت ما فرسوده خواهد شد.