حسین ساسانی
مربی مدیریت و توسعه پایدار
آنچه جهان را از نخستین سپیدهدم آفرینش تا امروز از فروپاشی نگاه داشته است، نه خودِ اجزا، که پیوندی است که در میان آنها جاری است؛ پیوندی که در خاموشی اثر میگذارد و شاید درست از همین رو، کمتر به چشم میآید. رودخانه، نامِ پیوستنِ قطرههاست؛ هیچ قطرهای بهتنهایی رود نمیشود، اما هر قطره، با پیوستن به قطرهای دیگر، جریانی میآفریند که سنگ را میشکافد، خاک را بارور میکند و زندگی را در مسیر خویش میپراکند. جنگل نیز انبوهی از درختان نیست؛ شبکهای زنده از ریشههاست که در تاریکی، پیش از آنکه شاخهای سر به آسمان بردارد، یکدیگر را مییابند و ماندگاریِ خویش را به ماندگاریِ یکدیگر گره میزنند. اگر همه سلولهای یک بدن را بشناسیم، هنوز زندگی را نشناختهایم؛ زیرا حیات، در هیچ سلولی اقامت ندارد، بلکه در گفتوگوی بیوقفهای جریان مییابد که میان آنها برقرار است. شاید انسان نیز از این قانون برکنار نباشد؛ شاید آنچه ما "تنهایی" مینامیم، نه کمبودِ آدمها، که گسستنِ رشتههایی باشد که جان، بیآنها، اندکاندک تابِ ایستادگی از کف میدهد.
پیوند روزهای طوفانی
اگر این قانون در سراسر طبیعت جاری است، سخت بتوان پذیرفت که انسان، یگانه استثنای آفرینش باشد. عمری میکوشیم استواریِ خویش را در اراده، استقلال و تواناییهای فردی بجوییم؛ حال آنکه زندگی، آرامآرام پرده از حقیقتی دیگر برمیدارد. همانگونه که هیچ جنگلی با یک درخت برپا نمیماند و هیچ اندیشهای از یک نورون سر برنمیآورد، هیچ انسانی نیز بهتنهایی از همه فصلهای زندگی عبور نمیکند. آنچه او را در فرازها استوار و در فرودها پابرجا نگاه میدارد، همه از درون او سرچشمه نمیگیرد؛ بخشی از آن، در رشتههای ناپیدایی جاری است که جانش را به جانهای دیگر پیوند میزنند.
اما این پیوندها، تا روزگار بر مدار آرامش میگردد، کمتر خود را آشکار میکنند. همانگونه که استواریِ ستونهای یک بنا نه در سکون، که در نخستین لرزش شناخته میشود، ارزشِ پیوندهای انسانی نیز بیشتر در روزهایی رخ مینماید که زندگی، بیخبر، تعادل همیشگی خود را بر هم میزند. آدمی تازه درمییابد که همیشه با نیروی خویش برپا نمانده است؛ گاه دستی، بیآنکه دیده شود، بار اندوهش را سبک کرده است؛ گاه شانهای، بیآنکه نامی از خود بر جای بگذارد، لغزشش را تاب آورده است؛ و گاه حضوری خاموش، تنها با بودنِ خویش، او را از فرو افتادن بازداشته است. شاید رنج، پیش از آنکه انسان را با ناتوانیِ خویش آشنا کند، ارزشِ پیوندهایی را به او میآموزد که در روزگار آسودگی، آنچنان بدیهی مینمودند که گویی هرگز نبودنشان ممکن نیست.
درس روزهای دشوار
شریل سندبرگ، مدیر ارشد پیشین گوگل، این حقیقت را نه در کلاسهای مدیریت آموخت و نه در کتابهای رهبری جست. زندگی، آموزگاری دیگر برای او برگزید و درسی را پیش رویش نهاد که هیچ دانشگاهی آن را تدریس نمیکند. در سال ۲۰۱۵، مرگ ناگهانی همسرش، جهانی را که سالها بر آن تکیه داشت، در یک چشمبرهمزدن دگرگون کرد. روزهایی از راه رسید که اندوه، دیگر میهمانی گذرا نبود، بلکه در تار و پود هر صبح و شام خانه کرده بود. اما درست در همان روزهایی که زندگی از او میگرفت، حقیقتی را نیز به او بازمیگرداند؛ حقیقتی که سالها در کنار او ایستاده بود، اما آرامشِ روزگار، فرصتِ دیدنش را از او گرفته بود.
یک جفت ردپا
در همان روزها، روایتی کهن از ژرفای خاطرههایش سر برآورد؛ روایتی که سالها پیش شنیده بود، اما اینبار، نه با گوش، که با جان آن را میشنید. گویی انسانی، پس از پایان سفر زندگی، بر بلندای آسمان، در کنار پروردگار خویش ایستاده بود و سالهای عمرش را، همچون پردههای یک فیلم، آرامآرام از برابر دیدگان خود میگذراند. هر پرده، فصلی از زندگی را روایت میکرد و هر فصل، ساحلِ خود را داشت؛ ساحلی که بر شنهایش دو جفت ردپا نقش بسته بود؛ یکی از آنِ او و دیگری از آنِ پروردگارش. تصویرها یکی پس از دیگری جان میگرفتند؛ روزهای کودکی، فصل آرزوها، لحظههای کامیابی و ساعتهای لبخند. اما هرچه روایت به تلخترین منزلگاههای زندگی نزدیکتر میشد، منظره نیز رنگ دیگری میگرفت. بر شنهای آن ساحل، دیگر تنها یک جفت ردپا دیده میشد؛ ردپایی که خاموش، استوار و بیشتاب، امتداد راه را در آغوش گرفته بود. اندوه، پیش از آنکه بر زبانش جاری شود، در جانش نشست. رو به پروردگار خویش کرد و گفت: «چرا درست در همان روزهایی که بیش از همیشه به تو نیاز داشتم، مرا تنها گذاشتی؟» و پاسخ، آرامتر از زمزمه موج و ژرفتر از سکوتِ دریا، در جانش طنین افکند: «آن ردپاها از آنِ من بود؛ در همان روزها، تو را بر دوش میکشیدم».
ردپاهای بینام
سالها از نخستین باری که آن روایت را خواندم میگذرد؛ اما هربار که به آن بازمیگردم، داستان همان نمیماند. نه از آن رو که واژههایش دگرگون شده است، بلکه از آن رو که خواننده، دیگر همان انسان پیشین نیست. برخی روایتها تنها یک بار نوشته میشوند، اما هربار که خوانده میشوند، معنایی تازه میآفرینند. "ردپایی بر شن" نیز برای من از همین دست روایتهاست. سالها پیش، پاسخ پایانی آن مرا به تامل امیداشت؛ امروز، پرسش پنهانش رهایم نمیکند.
اکنون، هربار که آن ساحل را در خیال میپیمایم، نگاهم دیگر بر آن یک جفت ردپا درنگ نمیکند. ذهنم، آرام و بیصدا، در جستوجوی ردپاهایی برمیآید که هرگز بر شنهای آن ساحل نقش نبسته است؛ مادری که خواب را از چشمان خود گرفت تا آرامش را بر پلکهای فرزندش بنشاند؛ پدری که خستگی را در دل خویش پنهان کرد تا امید از خانه کوچ نکند؛ آموزگاری که تنها یک جمله گفت و مسیر آیندهای را دگرگون ساخت؛ دوستی که نرفت، ماند و نگذاشت اندوه، همه خانه دل را تصرف کند؛ و انسانهای گمنامی که بیآنکه خود بدانند، در دشوارترین فصل زندگی دیگری، ایستادگی را دوباره معنا کردند.
شاید راز ماندگاری آن روایت نیز در همین باشد. ما سالها چشم به همان یک جفت ردپا دوختهایم؛ حال آنکه زندگی، هر روز، هزاران ردپای دیگر را پیش چشم ما میگذارد و بیصدا از کنارمان عبور میدهد. شاید هربار که انسانی بار اندوه انسانی دیگر را سبک کرده است، همان روایت در جایی دیگر تکرار شده باشد؛ بیآنکه ساحلی در کار باشد و بیآنکه کسی ردپایی را ببیند.
نیروهای نادیدنی
دانشمندان، نیروها را از خود آنها نمیشناسند؛ اثرشان را میبینند و از آن، به حضور نیرویی نادیدنی پی میبرند. هیچکس گرانش را ندیده است؛ اما سیارهای را دیده است که از مدار خود نمیگریزد. هیچکس پیوند میان ریشهها را نمیبیند؛ اما جنگلی را میبیند که در برابر طوفان ایستادگی میکند. هیچکس اندیشه را در نورونی تنها نمییابد؛ اما از گفتوگوی میلیونها نورون، تولد یک اندیشه را تماشا میکند. شاید پیوندهای انسانی نیز از همین جنس باشند. ما محبت را نمیبینیم؛ اما انسانی را میبینیم که دوباره برخاسته است. وفاداری را نمیبینیم؛ اما انسانی را میبینیم که هنوز ادامه میدهد. امید را نمیبینیم؛ اما انسانی را میبینیم که پس از یک نگاه، یک جمله یا یک حضور، بار دیگر راه میافتد. ما نیرو را نمیبینیم؛ اثر آن را زندگی میکنیم.
آنچه میماند
شاید از همین روست که حافظه انسان، برخلاف آنچه میپنداریم، بیش از آنکه افتخارها را نگاه دارد، مهربانیها را حفظ میکند. سالها میگذرند؛ نامها کمرنگ میشوند، داراییها دستبهدست میشوند و کامیابیها در غبار زمان محو میشوند؛ اما دستی که روزی دست ما را گرفت، نگاهی که امید را به جانمان بازگرداند و حضوری که نگذاشت در تنهایی فروبریزیم، همچنان در ژرفای خاطره نفس میکشد. گویی دل، دستاوردها را نمیشمارد؛ پیوندها را حفظ میکند.
ردپای ما
از همین رو، امروز دیگر نخستین پرسشی که آن روایت در ذهنم برمیانگیزد، این نیست که «چه کسی مرا بر دوش کشید؟» پرسشی دیگر، آرامآرام جای آن را گرفته است؛ پرسشی که هربار عمیقتر از پیش در جانم طنین میاندازد:
ما همه عمر، در جستوجوی ردپای خدا در زندگی خویش هستیم؛ اما شاید زندگی، در پایان، از ما بپرسد: پس از آنکه از کنار انسانها گذشتی، عبور تو زندگی کدام انسان را ادامه داد؟
شاید ارزش یک زندگی را نه با سالهایی که سپری کرده است، بلکه با زندگیهایی بتوان سنجید که پس از عبور او دوباره برخاستهاند، امید را از سر گرفتهاند و راه خود را ادامه دادهاند. بسیاری از نیروهای بزرگ، با هیاهو جهان را دگرگون نمیکنند؛ در سکوت عمل میکنند و بیآنکه دیده شوند، مسیر زندگی را تغییر میدهند. انسان نیز، در زیباترین لحظههای بودن، نه با آنچه برای خویش میاندوزد، بلکه با آنچه در جان دیگری زنده میکند، معنا مییابد.
جهان را نیروهای خاموش نگاه میدارند؛ جاذبه، ستارگان را از گریختن بازمیدارد؛ ریشهها، جنگل را در دل طوفان استوار نگه میدارند؛ و گفتوگوی بیوقفه سلولها، زندگی را در کالبد انسان جاری میکند. زندگی ما نیز از همین قانون پیروی میکند. آنچه انسان را در دشوارترین فصلهای عمر از فرو ریختن حفظ میکند، همیشه از درون او برنمیخیزد؛ گاه در پیوندی جاری میشود که دیده نمیشود، اما درست در لحظه سقوط، او را نگاه میدارد.
اکنون، هربار که داستان "ردپایی بر شن" را میخوانم، دیگر تنها به ردپاهای نقشبسته بر ساحل نمیاندیشم؛ به انسانهایی میاندیشم که بیآنکه نامی از آنان در روایتی بیاید، باری را سبک کردهاند، امیدی را بیدار ساختهاند یا کسی را از فرو ریختن بازداشتهاند. شاید آنچه جهان را تا امروز نگاه داشته است، بیش از هر چیز، همین پیوندهای خاموش باشد؛ پیوندهایی که کمتر دیده میشوند، اما هر روز، بیهیاهو، جهان را از نو برپا میکنند و اگر عبور ما، حتی در زندگی یک انسان، اندکی از سنگینی اندوه کاسته، روزنهای بهسوی امید گشوده یا گامی را برای ادامه راه استوار کرده باشد، ردپای ما بر شن نمانده است؛ در جایی ماندگارتر ادامه یافته است: در زندگی انسانی دیگر.